تبليغاتX
تنها ترین تنهایی هام

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن استکه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد .
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شدهبود
ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.
به او گفتم: بنظرمرسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تاملگفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنشميرفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،
موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .
وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم
وآنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از اينکه نشستيم به خواندنمنوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته
به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران راميخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،
هيچ چيز غيرعادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم کهسينما را از دست داديم .
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتمهمسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيليبيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعدپاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستمرسيد.
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهمبود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
وتو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .
درآن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم
که دوستشانداريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر ازخدا و خانواده نيست.
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.
اين متن را براي همه کسانيکه والديني مسن دارند بفرستيد.

+ نوشته شده توسط النازی در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 2:20 قبل از ظهر |
 
 
 
یه آشنا وقتی غریبه می شه که قندیل های نگاهشو ببینی و یه غریبه وقتی آشنا می شه که گرمای دستاشو بچشی!!!!!!!!!!
من خستم خیلی نمی تونم اندازه شو بگم واست.
چرا همیشه باید کسی باشه که واسش ناز کنی


خب حالا من که کسی رو ندارم که واسش ناز کنم و کسی هم ناز منو نمی کشه واسه شماها ناز می کنم

دلم یه دوست می خواد که باش حرف بزنم (به چه زبونی بگم؟)

اما کسی نیست که بیاد دوست من بشه دوس دارم که فقط مال خودش باشم .

دوس ندارم که غیر از من با کسی دوس باشه فقط باشم ماله خود خودش.

اما نمیشه یه جای کار خرابه!

حالا اگه بخواد با کسی دیگه هم دوس باشه اشکال نداره ولی من با کسی دوس نمی شم…

اما بازم یه جای کار خرابه دوست جدید اون نمی خواد که اون با کسی دیگه دوس باشه

پس یه کاری .من میرم که با یکی دیگه دوس شم ….

اما نه....پس یعنی من هیچ دوستی ندارم؟ی

+ نوشته شده توسط النازی در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 0:45 قبل از ظهر |
 
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که


رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...a

+ نوشته شده توسط النازی در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |

 

تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته
آخه تو یه روزی زندگیم بودی
عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو
دیگه جایی واسه من نباشه
آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم
نازینم هر چه هستی باش اما باش

کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم

کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد

کاشکی از لحن قشنگ اون صدات

نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات

فقط و فقط به خاطر منه

آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو

واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم

اما تو مخمل ناز اون چشات

همه چی پیدا میشه جز عشق من

دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی

نفسات هنوز به خاطر منه

نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم

توی حرم نفسات

هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم

نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای

هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد

میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی

اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام

که منو بازی نده


اگه بازی بخورم

تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم

نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن

اگه بازی بخورم

تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته

آخه تو یه روزی زندگیم بودی

عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو

دیگه جایی واسه من نباشه

آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم

نازینم هر چه هستی باش اما باش

+ نوشته شده توسط النازی در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 4:28 قبل از ظهر |

 

 

بدترین و خطرناکترین کلمات اینست: «همه این جورند».

تولستوی

-----------------------------------------------------

اگر می‌دانستند تا كنون چند بار حرفهای دیگران را بد فهمیده‌اند، هیچكس در جمع اینهمه پر حرفی نمی‌كرد.


یوهان ولفگانگ گوت

-----------------------------------------------------

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند.

مارک توای

-----------------------------------------------------

ترس از دست دادن چیزی خیلی بدتر از ازدست دادن همون چیزه ....

-----------------------------------------------------

تو را به پنج چیز سفارش می کنم : اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن ، اگر به تو

خیانت کردند خیانت مکن ، اگر تکذیبت کردند خشمگین مشو ، اگر مدحت کنند شاد

مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بیتابی مکن .

-----------------------------------------------------

فردریش نیچه : آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای ، آشفتگی من از این است که دیگر نمی توانم تو را باور کنم

-----------------------------------------------------

كسی را كه دوست داری رهایش كن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

-----------------------------------------------------

زمان به من آموخت دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست

-----------------------------------------------------

ادمک اخر دنیاست بخند/ادمک مرگ همینجاست بخند/دستختی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند/ادمک خر نشوی گریه کنی کل دنیاسرابست بخند/ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

-----------------------------------------------------

انسان ها دو دسته اند :

آن هایی که بیدارند در تاریکی و

آن هایی که خوابند در روشنایی

-----------------------------------------------------

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:
او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.
او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

-----------------------------------------------------

هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم (دکتر علی شریعتی)

-----------------------------------------------------

برای دوستت تمام محبت خود را ظاهر نكن چون با اندك تغییری تو را دشمن می دارد.(سقراط)

-----------------------------------------------------

هرگز عشق را گدایی نکنید زیرا هیچگاه چیز با ارزشی به گدا داده نمی شود.

-----------------------------------------------------

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه
است

-----------------------------------------------------

سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

-----------------------------------------------------

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!!!

-----------------------------------------------------

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد "

-----------------------------------------------------

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترك می كنند: اول اینكه احساس كنند كسی دوستشون نداره و دوم اینكه احساس كنند یكی خیلی دوستشون داره .
ویكتور هوگو

-----------------------------------------------------

زندگی دو نیمه است نیمه اول در انتظار نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول

 

+ نوشته شده توسط النازی در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |

love

نمي دونم از کجا شروع کنم قصه ي ساده گيمو 
نمودونم چرا قسمت مي کنم روزاي خوب زندگيمو
چرا تو اول قصه همه دوسم دارن
وسط قصه ميشه سر به سر من مي ذارن
تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام مي ذارن
مي تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نوازم
مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم
تا با يک نيشه زبون بترکه و خراب بشه
تا بيان جمش کنن حباب دل سراب بشه
مي تونم بازي کنم با عشق و احساس کسي
مي تونم درست کنم ترس دل و دلواپسي
مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين کنم
مي تونم پشت دلا قايم بشم کمين کنم
ولي با اين همه حرفا با منم مثل اونها
يه دروغگو مي شم و هميشه ورد زبونا
يه نفر پيدا بشه به من بگه چي کار کنم
با چه تيري اوني که دوسش دارم شکار کنم
من بايد از چي بفهمم چه کسي دوسم داره
توي اين دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره؟

+ نوشته شده توسط النازی در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |

دنبال کي مي گردي عشق تو روبروته
هرچي دلت خواست بگو چه موقع سکوته
اين روزا فرصت کمه پيش اومده از دست نده
وقتش اگه بگذره واسه دوتامون بده
چيزي نگفتي اما خودم يه چيزايي فهميدم
با يه سوال شروع کن جوابتو من مي دم
دارم ميام پا به پات اين پا و اون پا نکن
تکليف تو معلومه امروز و فردا نکن
شانس در هر خونه رو فقط يه بار مي زنه
ببين حالا اومده و وايساده جار ميزنه
درو اگه وا کني خودش مياد تو خونه
خوب تا کني قول ميدم کاري کنم بمونه
دنبال کي مي گردي عشق تو روبروته
هرچي دلت خواست بگو چه موقع سکوته

+ نوشته شده توسط النازی در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |

 

 با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم گفت دوستیم؟گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم نه نه نه تا نداره

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

بازم با هم دوستیم تا بهش تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم

خنندیدم گفتم تو تا هر کجا که دلت بخواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمیذارم نگام کرد نگاش کردم

باور نمیکرد

میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید

گفت بیا برای  دوستیمون یه نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بذار گفت شکلات

هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟

گفتم باشه

هر بار یه شکلات میذلشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتمو باز میکردم میذلشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم

میکفت شکمو.تو دوست شکمو منی و شکلاتشو میذاشت تو صندوقچه کوچولوی قشنگی

میگفتم بخورش میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمیخورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچهها بخورن یا کرمها اونوقت چی کار میکنی؟

گفت مواظبشون هستم میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که با هم دوستیم و منم شکلاتامو میذاشتو تو دهنم میگفتم نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره

یک سال دو سال چهار سال هشت سال ده سال بیست سال شده

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم

من همه شکلاتمو خوردم اون همشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خدافظی کنه

میخواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود بر میگردم

من که میدونم میره و بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده

من که یادم نرفته یه شککلات گذاشتم کف دستش  گفتم این برای خوردنه یکی دیکگه هم اون دستش گفتم این اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش

هر دوتارو خورد

خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره

مثل همیشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم  اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟

 

+ نوشته شده توسط النازی در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 2:17 قبل از ظهر |
بنام خدا

سلام

ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
>> اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم<<
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: "خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟"
اميلي جواب داد: "متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام"
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: " آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد"
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ،
" با عشق ، خدا"

+ نوشته شده توسط النازی در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 1:34 بعد از ظهر |
امشبم مثل شبهاي ديگه،اصلا مثل شب رفتنت بي خواب شدم
امشبن مثل لحظه ي رفتنت وقتي صدام تو حنجره خشکيد وقتي اشکام روون شد،وقتي قلبم شکست به ياد تو افتادم.
امشب تنهام
حتي ياد و خاطره تو هم جاي خالي ات را برايم پر نمي کند،پشت پنجرا ايستادم،شهر در سکوتي رفته است.
ماه پشت حصار ابرها پنهان است،حتي چراغ هاي خيابان هم خاموش است،تاريک تاريک
انگار همه مردن اند،راستي يادم رفت تا برايت بگويماز وقتي رفته اي،از وقتي به ناچار منو با اين همه خاطره تنها گذاشتي دلم مرد.
همان که روزي با گلهاي داوودي کادو پيچ تقديمت کردم.
پس از رفتنت دلم پوسيد،دلم خشک شد،دلم مرد.
امشب براي تو براي خودم حتي براي ساعت بي تاب روي ديوار هم دل سوزاندم،براي تو دل سوزاندم که چه ساده عوض شدي،که چه ساده دل باختي و چه ساده همه آرزوهايت او شد،براي خودم که چه بي رحمانه زير شلاق هاي طوفاني رفتنت جان دادم،که چقدر تنهايي ام بزرگ است،که چقدر غمگينم و براي ساعت بي تاب روي ديووار که چقدر تکراري تيک و تاک مي کند و چقدر خسته است از اين چه هست،هر روزه که چقدر دلتنگ است باي دمي آرام ماندن،تو رفته اي،بدون من،يادت مي آيد،قول داديم،عهد بستيم،قسم خورديم که جدايي نباشد،که سفري نباشد،که خيانتي نباشد،يادت مي آيد؟
نه اينکه از همان ابتدا روشن بود
اگر يادت مي آمد که خيال جدايي به سرت نمي زد
اگر يادت بود که به سفر نمي رفتي
اگر يادت بود که خيانت نمي کردي
نمي دانم چه بگويم هر چه مي گويم نه از اشکهاي روانم کم مي شود،نه از غصه هاي دل پاييزي ام.
راستي بادت مي آيد شعرهايم را دوست داشتي،آنوقت ها وقتي هنوز اسير کيف و کتاب مدرسه بودم،انشا را دوست داشتم اما هيچ وقتانشايم خوب نبود،اما از وقتي پا تو سرزمين دلم گذاشتي همه چيز تغيير کرد.
طبع شعر من هم گل کرد و شکوفه داد،ساعت ها بادبادک خيالم را به اوج آسمان دلت مي پراندم و از تو مي نوشتم،شعر هايم آنوقت ها بو و رنگ کهنگي نمي داد.شعرهايم تازه بود،آخر آنقدر بزرگ بودي که هرچه از تو مي نوشتم تمام نميشد،اما،اما بعد رفتنت بعد کوچ بي خبرت شعرهايم همه تکراري شدند.
مي دوني چرا؟
آخر تو رفته بودي،از که مي نوشتم،خيال خودت بزرگ بود،اما کابوس رفتنت فقط يه لحظه بود،يک جمله بودد و آن هم دل شکستگي من
حال من که از اين بدتر نمي شود،دل شکستگي هايم فقط يک درد است،دردي به وسعت خيال تو اما حيف که به اندازه خيال تو حرفي براي گفتن ندارد.
اگر روزي شعرهايم را خواندي يا نامه رسان برايت آنها را آورد،از تکراري بودنشان نرنج.
درسته رفتن تو هزار درد بود اما دلشکستگي ام فقط يک درد است،آن هم فقط براي خودم.
هيچ کس درد مرا به دوش نمي کشه حتي تويي که مسبب آن دردي!!!!

 

+ نوشته شده توسط النازی در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |